فقط خدا می دونه و بس....

 

من کجا ؟ هجر کجا ؟

هر چه در میان لغات و جملات زیبا گشتم چیزی نیافتم که لیاقت تو را داشته باشد
سلام بر تو ای ستاره هشتم ... یا امام رضا (ع)
وقتی مامان بهم گفت که می خوایم به پابوست بیایم تو دلم انگار چراغونی شد...
برای لحظه ی دیدارت روز شماری می کردم ، از تو آسمون ، توی اون تاریکی شب ،ازون بالا دنبال چراغای حرمت می گشتم غافل ازینکه برگشتی هست و دلتنگی هست و دردی فراتر ...
وضو گرفتم ، خو را برای دیدارت آراستم ، به من اجازه دادی وارد شوم ، اذن دخول خواندم و یافتم...
نمی دانم چگونه اما بالاخره رسیدم !
پا بر جایی نهادم که نقطه ی اوج آرامشم تا آن لحظه بود ... مقدس ترین لحظه های عمرم...
جایی که همگان نظر به سوی تو داشتند ... جایی که همگان به عشق تو آمده بودند
تو ضامن آهویی و ما می خواستیم ضامن این حال زیبایمان در کنارت باشی...
جایی که می دیدمت ... می فهمیدمت ... حس می کردمت
تو رو به رویم بودی و من اشک می ریختم و زبانم قدرت نداشت و دلم می تپید و ای کاش و ای کاش زمان هم در آن لحظه می مرد!!
آه ... خدا
چه بی تابم...!
کاش من هم مثل مردم آن شهر آنجا زندگی می کردم و هر روز صبح مثل آن مرد دوچرخه سوار که از جلوی حرمت می گذشت و ایستاد و به پیشگاهت عرض ادب کرد ، سلام می کردم...
کاش آن لیاقت داشتم که خادمت می شدم...
کاش آن فرش بودم که در حرمت  خاک زیر پایت بودم...
کاش آن جارو بودم که برایت کاری می کردم...
اما افسوس که هیچ نیستم...!
بی تاب بی تابم...!
هرگز فراموش نمی کنم ان لحظه ای را که آخرین نگاهم به ضریح پر نورت افتاد و چه دردی کشیدم...
ازین فکر که باز دوباره کی لایق دیدارت شوم ؟؟
آن لحظه ای را که بر می گشتم و در میان ابر ها گنبد طلایی ات را تجسم می کردم و خود را کبوتری که دورت طواف عشق می کردم و زار می زدم...
آن شبی که در کنج اتاقم دلم را چنگ می زدم و حسرت شب های قبل که در حرمت آرام می گرفتم را می خوردم ...
آن لحظه ای را که فهمیدم تنها تو را خواستن یعنی چه ؟!!
آن لحظه ای را که با خود می اندیشیدم آن ذوق دیدار کجا و این درد فراق کجا؟!!
آن دم که با پایم رفتم اما دلم پیش تو ماند و می ماند...

من کجا! هجر کجا ، ای فلک بی انصاف
به همان داغ بسوزی که مرا سوخته ای...



در پناه حق
جامانده _ مهر 88

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ - جامانده...

مسافر ...

سلام
ببخشید !  مسافر بودم...
مسافر اونجا که منو برد...

مسافر یه دشت سبز پوشیده از سبزه های بلند سبز که انتهاش می خورد به یک کوه بلند سبز پوشیده از درخت های سبز...
باد مثل یک مار خزنده می خزید لابه لای اون دشت سبز و دلم انگار از یک بلندی پرت می شد...!

مسافر یه جای آبی ... یه عالمه آب آبی
رفتم تو دل اون همه آب آبی...
گفتم ببخشید اومدم تا دل خونیم آبی شه...!
یه دریای آبی که با نسیمش باهام حرف می زد و آرومم می کرد.

مسافر یه راه باریک...
یه گردنه که مثل من تو خلقت هستی حیرانه...!

مسافرخنده...
آنجا که دور از جای همیشگی ، آدم های همیشگی ، کارهای همیشگی ، در کنار خانواده ، به دور از غم از ته دل بار ها می خندی...
می خندی و می خندی و می خندی و هیچ گاه به اشک نمی رسی...

مسافر لحظه های زندگی...
آنجا که لحظه به لحظه می بینی و آنجا که لحظه ها را می نویسی...
در ذهنت ... در خاطرت ...در قلبت

مسافر آرامش...
آنجا که بارها فکر می کردی چه رنگیست و حال غرق آنی ...
آنجا که خالق هستی خواست تا آن را به تو درکنار بهترین ها هدیه دهد...

آری من مسافر بودم...
مسافر سبز ، مسافر آبی ، مسافر خنده و آرامش...
آنجا که تمدید می کردم شادی را و آنجا که سجده ی شکر کردم خدارا به خاطر سلامتی که به ما در تمام این سفرداد ...


خدایا همه ی مسافران را به سلامت به مقصد و به آرامش برسان و خنده را از لب های آنان مگیر...
الهی آمین


در پناه حق
جامانده _مرداد 88

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ - جامانده...

ببینم یا نه ؟؟؟


درست 3 سال پیش بود. پدرش به خاطر یک بیماری سکته کرد و مرد . اون موقع اون 15 سالش بود.خواهر بزرگش ازش 3 سال بزرگتر بود و خواهر کوچیکش اون موقع 1 سالش بود...
وقتی باباش رفت اون تو اوج نوجوونیش بود ... توی بدترین برزخ زندگیش ! دقیقا جایی که اگر یه کم پاش می لغزید، می افتاد توی دره ...                         یه دره ی عمیق و تاریک
همه ی دارو ندارشون یه خونه ی کوچیک و یه مغازه و یه پراید هاچ بک بود.
مغازه بنگاه مسکن بود و خلاصه وضعشون بد نبود و دستشون به دهنشون می رسید
اما بد از اینکه باباش فوت کرد همه چیز خراب شد...
اون بزرگ شد اما...
نداشتن پدر ، درگیری مادر و کار ،درس خواهر که همون سال توی رشت یعنی یه شهر دورتر از شهرشون دانشگاه قبول شده بود ، گریه های خواهر کوچیکتر
وای ... دوستای ناباب ...همه خرابش کردن
اون الان می دونین به کجا رسیده ؟؟
معتاد به حشیش و شیشه...
دیگه مغزش مال خودش نیست...
دیگه صدای بلندش که توش فقط حرفای رکیکه دیگه مال خودش نیست...
دیگه وجدانش مال خودش نیست...
دیگه اون نیست...
حالا عاشق شده ... عاشق یه دختره پاک و معصوم ...
اما یکی این وسط هست که هیچ نسبتی با اون نداره و هیشکی نمی دونه چی می خواد...
یکی هست که میگه امام سجاد (ع) فرموده : خدایا کمک کردن به بندگان تو لیاقتی می خواهد که تو آنرا نصیب هر کسی نمی کنی ، این لیاقت را نصیب من بفرما.
یکی هست که می خواد اونو از ته دل کمک کنه اما نمی دونه چه جوری...؟!
می خواد نجاتش بده...
می گه اون فقط 18 سالشه و توی اطرافیانش هیشکی به فکرش نیست و تنهاست!
می گه اون می تونه چون می خواد!
اون جوونه و تازه معتاد شده و می تونه برگرده وزیاد هنوز درگیر اعتیادش نشده!
می گه اون بنده ی خداست که خدا اونو سر راه من گذاشته!
می گه تو چاه انداختن آسونه و از چاه دراوردن سخت و هنر!
می گه من باید این پسر 18 سالرو نجات بدم با یاری خدا!
می گه من می بینم و نمی تونم بی خیال باشم ... این وظیفه ی منه!
از شما می خوام تا از طریق من ما هم پشت پرده اونو کمک کنیم شاید برای انسانیت هنوز دلی مانده باشد!
هرکی می خواد با ما دست بده بگه یا علی!
اینم یا علی من
یا علی

اگر سوالی داشتین بپرسین چون می دونم یه کم مبهم گفتم چون زبان یارای گفتن همه چیز نیست...اما آیا این واقعا درسته ؟؟


در پناه حق
جامانده _تیر 88

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ - جامانده...

سلامی دوباره ...

سلام
سلامی چون بوی آشنایی ،چون طراوت گل های بهاری ،چون آبی آسمان و دریا ،
چون لطافت نسیم ساحلی ،چون اوج پرواز پرندگان دریایی ،چون آرامش دل های خدایی
آرامش ...
آخ که چه چیزه خوبیه !
چیزی که من مدت هاست اونو گم کردم
گفته بودم بر نمی گردم تا وقتی خودم رو پیدا نکنم
برگشتم و هنوز در جستجوی خودم...!
براستی جا ماندم ...
از قافله ی آرامش وا ماندم...
قافله رفت و من در طوفان نگرانی ماندم...
اما فاش می گویم به تک تک حرف های شما عاجزانه نیاز دارم...
مرا تنها نگذارید...

اما گونه ای نگرانی در من است که هرگزم وا نمی نهد ، بر من چیره است ، مرا به خود در می کشد...
مرا به آن سوی مرز نابو دی می برد و از جانداران فناپذیر فراتر می کشد...
مرا پندار ها و آرزو های بیکرانه بایسته است که به فریفتنم تا دوردست دامن گسترد...


در پناه حق
جامانده_تیر 88

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ - جامانده...

مرا ببخشید ...

به نام خدایی که همیشه با من است ...

سلام ...

سلام به همه ی دوستایی که همیشه به یادشون بودم و هستم ولی بی معرفتی کردم بهشون ...

اومدم بگم لطفا منو ببخشین

من الان چند ماهه از درون ریختم بهم و تا خودم رو پیدا نکنم بر نمی گردم ...

شما رو به خدا با دعاتون کمکم کنید ...

آشفته ام ولی می دونم تا خدا هست غمی نباید باشه ...

از اون غریبه ای هم که با نظر هاش آزارم میده واقعا می خوام تا بیشتر ازین گناه خودشو بیشتر نکنه ...

دوستون دارم ...

در پناه حق و به امید دیدار

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ - جامانده...

امتحان الهی ...


به نامت ... به یادت ... و به یاریت
به تک تک اسماء مقدست...
به قرآن ، به تمام آیات نورانی ات ...
به وجودت که از من به من نزدیکتری...
می دانی...!
اینکه تنها تو را دارم!!!
این روز ها در پس تمام مشکلاتی که برام پیش اومده بود ، پشت اون اشکایی که از شب تا صبح ریختم ، ته اون ناله ها و شکوه هایی که تا صبح زدم ، فقط دنبال یه چیز می گشتم...
اونم تو بودی!!
توی زندگی آدم یه لحظه هایی هست که اونو یا از خودش دور دور می کنه یا اونو به خودش بر می گردونه...
اون لحظه ها که آدم از خودش دور دور می شه لحظه های امتحان الهی ست
و اون لحظه ها که انسان به خودش می یاد و به خودش بر می گرده لحظه های پس از امتحان الهی ست...
یا برده ... یا باخته...
این روزا ازین امتحانا زیاد دادم...
یادم می یاد لحظه ای رو که وسط امتحان الهی بودم و از خودم دور دور شده بودم ...
مثل برزخ بود...
یه چیزی مثل خوره  تو وجودم داشت منو از قله ی ایمانم پرت می کرد ، اما یه چیز دیگه محکم نگاهم می داشت...
وقتی امتحانم تموم شد هم پشیمون بودم هم نه !
پشیمون بودم چون اجازه ورود شک و تردید به ایمانم رو به دلم داده بودم و خوشحال بودم ازینکه تونستم ایمانم رو به تردیدم غلبه کنم...
درسته که کارم کامل حل نشد اما این ناکامل بودن رو از چشم خودم به خاطر اون تردید می بینم...
خدایا !
قسم به بزرگیت...
هر کاری باهام کنی بازم فقط تورو دارم...
تو هیچ وقت تنهام نذاشتی ، اونی که تنهات گذاشت من بودم
منو ببخش...
همین!
پروردگارا...!
روزگارم را با بخشش و بخشایش خویش به انجام رسان و آرزوی مرا با رحمت بی کرانت بر آور...
راه رضای خود را بر من آسان فرمای و در همه حال عنایتی فرمای که اعمالم جمیل و پسندیده افتد...
آمین

در پناه حق
جامانده _ اسفند 87

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ - جامانده...

قسم به صبح روشن ...


چه شده ؟؟  به چه نگاه می کنی ؟؟  چه دیدی ؟؟
می بینم پریشانی !!      

 صدای هق هقت از پشت دیوار دلت ...از چشمانت ... پیداست
چه کردی با خودت که اینگونه نگرانی ؟؟
نگاهت می رسد ... به کجا؟؟  به آنجا که دلت عادت کرده بود
نگاهت می رسد ... به چی ؟؟  به آنچه می دید و صدایش در نمی آمد
نگاهت می رسد ...  به کی ؟؟  به آنکه برد خواب چشمانت را
نگاهت می رسد ... چرا ؟؟  چون دست خودت نبود
تو نمی خواستی ...  شد ...  نه !! ...  بردند
خسته ای ؟؟  آری خسته ای ... دروغ نگو !!  خسته ای
از همه ... از خودت ... از وجودت ... از نگاهت
بخواب ... آرام بخواب ...شاید از خواب بیدار شوی و ببینی خواب بود
ببینی آن فقط یک خواب بود ... شاید از خواب پریدی و دیدی چشمانت رنگ دیگری است...
آه ... مشت می زنم ... مشت می زنم به هر آنچه مرا به خواب برد
مشت می زنم به دروازه ی نگاهم ... بسته نشو ... باز شو
صدا می آید ... می شنوی ؟؟ هیس !!!!      فقط گوش کن
می شنوی چه می گویند ؟؟
زمزمه ی .... بگو پناه می برم به آفریدگار شکافنده ی صبح از شر شب تاریک

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ - جامانده...

عاشورا و ماتم وجود ...

 

 


این فصل را با من بخوان باقی فسانه است
این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)...

امسال محرم رو خیلی دوست دارم ... نمی دونم چرا چند سال بود وقتی محرم می یومد مثل همیشه حال و هوای محرم رو نداشتم.
اما امسال دقیقا از شب اول محرم تو دلم انگار یه غمه بزرگ ، یه ماتم بی پایان و سنگین نشست.
آخه امسال قراره روز عاشورا اگه خدا قبول کنه توی خونمون یه دیگ خیلی بزرگ گذاشته بشه.
واسه همین نذر کردم تا جایی که می تونم هر کاری از دستم بر می یاد انجام بدم
یادم می یاد روزایی رو که مدرسه می رفتم ... وقتی محرم می یومد همیشه توی نماز خونه مدرسمون برنامه زیارت عاشورا و نوحه خونی بود...
همه گریه می کردن اما چند نفر بودن که همیشه گریه هاشون با بقیه فرق داشت ... کسایی که خودشون هم با شهادت نسبتی داشتن...
می دونم امسال با همه ی سال ها فرق داره ... اما نمی دونم چه فرقی داره ؟
امسال انگار بابا بهش گواهی شده که توی خونمون قراره دیگ عاشورا بذارن واسه همین دیشب اومده بود تو خواب مامان
دلم گرفته بابایی
دلت نمی خواد دل دختر کوچولوتو که 20 سال تنهاش گذاشتی و دیشب تو خواب مامان دیدیش ولی نشناختیش آروم کنی ؟؟
باشه...
اما من بی معرفت نیستم!
خواستم هم ازت تشکر کنم هم گله!
تشکر به خاطر دسته گل سرخی که تو خواب مامان بهم دادی و گله به خاطر اینکه فراموشم کردی و از مامان پرسیدی من کی ام ؟؟
و راز این همه سال نبودنت رو به مامان و زهرا گفتی ولی به من نه !!
باشه بابایی...
منو مثل همیشه تنها بذار...
اما من هیچ وقت این کارو نمی کنم...
امسال عاشورا می دونم می بینمت...
می دونم تو هم بالای دیگ  امام حسین وایستادی...
می دونم اینجایی...
پس دعا کن تا خدا نذرم رو قبول کنه...
دعا کن تا خدا مثل شما که لایق شهادت بودی ما رو هم زیر پرچم شهادت و خادم امام حسین (ع) قبول کنه...
التماس دعا


در پناه حق
جامانده _محرم 87

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ - جامانده...

فریاد ...

با تشکر از فاطمه عزیزم و سید عرفان عزیز

گاه به خود می گویم : خوشا به حال کسی که در هیاهوی این روزگار کور و کر است...
داشتم به این فکر می کردم که خدا چقدر دوسم داره ...
چقدر هنوز با این همه گناهام حاضره بهم نظر کنه...
می تونم هنوز گریه کنم ، می تونم خودم باشم ، می تونم دل رحم باشم...
ممنونتم خدای مهربونم ...
ممنونتم که نذاشتی بعد از 1 سال و چند ماه درس خوندنم توی دانشگاه ، رفتار و اخلاق و تیپم عوض بشه و از تو دورتر بشه...
ازت ممنونم که گذاشتی من وقتی ترم اول بودم یه درسی رو بیفتم و اون باعث بشه من از خیلی آدمایی که دوست نبودن دور بشم و به آدمایی برسم که هم رنگ خودم
هستن...
این روزا احساس خستگی می کنم...
ازین جماعتی که نمی دونن واسه چی دارن زندگی می کنن...
دلم می خواد فریاد بزنم ... ازون جوونایی که نمی دونن علت گرفتن سیگار یا هر مرض دیگه توی دستشون چیه ؟؟
فریاد ازون جوونایی که وقتی گرفتار غم می شن به جای اینکه رو بیارن به سمت خالقشون تا آروم شن رو می یارن سمت چیزایی که خالقشون ازونا بیزاره ...
مگه آخه اونا نمی دونن اینکه خالق بزرگ هستی چی گفته ؟؟
مگه نمی دونن که گفته : مگه بنده ی من نمی دونه که من دعاشو مستجاب می کنم و آرومش می کنم که وقتی می یاد سمتم یا وقتی داره نماز می خونه با عجله   می
خواد بره ؟؟؟
آره ...فریاد
فریاد از گم شدنمون تو برق دنیا...
برق دنیا مارو گرفته و ما خشک شدیم و موندیم ...
و هزاران فریاد...
خالق من ! 
حیا می کنم به سویت نگاه کنم چرا که اولین فریاد ، فریاد از خودم هست ...
با این همه باز دستم را به سمتت می آورم ... دستی که هیچ گاه آنرا رد نکردی
و می گویم باز....

 ای خالق من ! ای هستی من !
نظر کن ... بر ما جوانان ... برما گم شدگان ... بر ما سوختگان
بر ما غرق شدگان ... بر ما سنگ شدگان ... بر ما گمراهان
تا از تو دور نشویم...
آمین

جامانده _دی ٨٧

در پناه حق

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ - جامانده...

کودکی ام ...دوستت دارم

ای تمام کودکی ام ! عجیب دلتنگتم
من تو را می خواهم ... تو ای کودکی
یادش به خیر...
دورانی که تمام دغدغه ام بازی بود و بس...
آلبوم خاطرات کودکی ام را ورق می زنم ... به چهره ی پاک و بی خیال کودکی ام سلام می دهم...
دلم تنگ است برای آن روز ها که آرام بودم و آرامتر می شدم وقتی گریان به آغوش مادر پناه می بردم و مادر با دستان همیشه مهربانش مو هایم را نوازش می کرد...
من آن روزها را می خواهم که نه غم بود ...نه فکر ...نه پریشانی ...نه پشیمانی
دلم برای کودکی ام تنگ است ...

برای آن روزها که با خواهر و بچه های فامیل و دوست بی نقاب زندگی را در چند تا اسباب بازی خلاصه می دیدیم و تجربه می کردیم و اگر نقابی هم بود نقاب نقش خاله بازی بود و بس...
دلم برای کودکی ام تنگ است...
آن روزها که مادرم تنها نگران این بود که زمین نخورم و پایم زخم نشود و سرم به جایی نخورد
دلم برای کودکی ام تنگ است...
آنروزها که اگر اشکم می ریخت فقط برای بازی و شکلات و یک غلط دیکته آن هم فقط برای نگذاشتن یک نقطه  سر کلاس بود...
الله اکبر...
زندگی چه وسعتی داشته و کودکی چه عالمی...
من تو را می خواهم ... تو ای کودکی
سال ها از تو می گذرد و من همچنان از تو دور و دور تر می شوم ...
از پاکی تو... از صداقت تو ... از صفای تو
سال ها می گذرد و من می ترسم از نگرانی دو چندان مادر برایم ... از علت ریزش اشک هایم ...از زمین خوردنم ...از نقاب های زمانه ... از اینکه شاید دیگر به سراغم نیایی...!
گاه با کودکان هم کلام می شوم ... گاه آن ها را در آغوش میفشارم چرا که وقتی با آنها هستم لذت این را دارم که گویی تو دوباره به سراغم آمدی...
ومن یاد آن روزها می افتم که در حیاط خانه پدر بزرگ با بچه ها برگ های درخت انجیر را می کندیم و بال پروازمان می کردیم تا به اوج تو برسیم...
آیا ممکن است باز هم دوباره به آن اوج برسم ؟؟؟
گاه آرزو می کنم که به آن روزها برگردم و زمان در ان لحظه ها متوقف شود
کاش بدانی ای کودکی ...
که دلم چقدر زیاد برایت تنگ است.....................!!!

کودک درونتان همیشه شاد
در پناه حق
جامانده _آبان 87

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ - جامانده...